تبليغاتX
خلوتگاه من!
مدتهاست که دیگر چینی بندزنها،چینی بند نمیزنند...
مدتهاست کسی به چینی شکسته دلش اهمیتی نمیدهد...
مدتهاست بجای مرهمی برای دل شکسته آن را تعویض میکنند...
مدتهاست کسی یادی از دلی و دلداری نمیکند...
ولی من
مدتهاست بلور شکسته دلم را لای دستمال قرمز ابریشمی ای پیچیده ام
که اگر باز هم آمدی و خواستی لگد مالشان کنی تا از این هم شکسته تر شوند،
پاک و دست نخورده باشند
مبادا کف چکمه هایت به چیزی غیر از عشق راستینم آلوده شوند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20  توسط روناک برهمن | 
دقایقم آشفته اند از اینکه برایم بی تابی نمی کنی
در تنهایی سنگین پایانم،نمیدانی
آگر روزی از سر دلسوزی بر سر مزارم آمدی
حتی یک شاخه گل هم همراهت نباشد.....
نمی خواهم آنجا هم در انتظارت بمانم
بگذار در آرامش مردگی کنم
فارغ از تو و عشق تو.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20  توسط روناک برهمن | 
نمیدانم چرا این امید واهی را هر روز به خودم می دهم که تو می آیی...

نمیدانم این چه حس گمراه کننده ایست که فکر می کنم هنوز هم مرا دوست داری...

نمیدانم این غربت و تنهایی تا کجا ادامه خواهد داشت...

نمیدانم چرا همیشه جدایی عاقبت عشقمان است...

نمیدانم از این که غمگینی خوشحال باشم یا نه...

نمیدانم این سزای کار تو بود یا من...

نمیدانم بروم یا هنوز هم بمانم...

نمیدانم...

نمیدانم...

ولی

 این را میدانم که قلبم را تو شکستی!

همان روز که بیرحمانه مرا از خود راندی...

همان روز صدای شکستنش را شنیدم....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23  توسط روناک برهمن | 
در کوچه پس کوچه های تنهایی گم شده ام،

به دنبال کسی میگردم،

تا دستمالی برای اشکهایم تعارف کند،

ولی........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 9  توسط روناک برهمن | 
در ازدحام پریشان خاطراتم،در تلاطم سهمگین افکارم

نفسهای سرد تو برایم گرمی زندگی را آورد،چشمان خسته تو برای ظلمت تنهاییم نوید نوری را داشت که مدتها بود در انتظارش بی تابی می کردم.

نه آمدن پر سر و صدایی داشتی تا گوشهایم از جنجال ورودت پر شود و نه با اسب سفید آمدی که چشمانم خیره و اشکبار دیدارت شود.

تنها آمدی با کوله باری که همیشه به دوش داشتی....

شاید رازهای گذشته را در آن پنهان کرده بودی و از ترس افشا شدنش همیشه آن را به دوش می کشیدی؟!

نمی دانم چه شد که من قاطی بازی تو شدم،

نمی دانم کجای بازی از دستم در رفت که من و تو یک گروه شدیم!

فکر می کردم من و تو شبیه هم هستیم و چقدر خدا ترا شبیه گمشده من تراشیده!

ولی مدتی است که این نقش و نگار دیگر توجه مرا جلب نمی کند و معنی کلمات برایم عمق خودش را از دست داده و چنگی به دل نمی زند.

به راستی معنی آنچه را به زبان می آوری می دانی؟

نمی دانم چرا نفهمیدم که تو فقط یک سایه ای!

 سایه ای که فقط از من رد شد،سایه ای که حتی نتوانست سایه ام بماند.

سایه ای که سایه هم نبود،لکه بود...

لکه ای بی اثر،بی ثمر و بی هویت که نسیم ملایم یک روز صبح آن را با خودش برد.

حالا من دیگر سایه ای ندارم،ولی خوشحالم که لکه ای هم بر دلم نمانده،

شاید این سرنوشت من است.

باز هم من،باز هم تنهایی.........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12  توسط روناک برهمن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خلوتگاه من بهانه ایست برای باهم بودن
و شاید محفل آنهایی ست که هنوز هم عاشقند،
اینجا نیمه پنهان من است.....

نوشته های پیشین
بهمن 1389
دی 1389
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
پیوندها
یه مشت دست نوشته!
هنر سرامیک و کاشی دوست هنرمندم غزال!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM